![]() |
![]() |
|
|
درباره الی ............ آینه تمام نمای بشریت شاید باورتون نشه , اما از 3 هفته پیش که فیلم درباره الی رو به اتفاق یکی از دوستانم دیدم , دائم با خودم کلنجار رفتم تا بلکه بتونم نقدی خوب و مفصل درباره فیلم بنویسم . این که میگم با خودم کلنجار رفتم به این معنی نیست که راجع به فیلم چیزی نمیشه گفت , اتفاقا برعکس , از پرحرفیه که کلافه شدم و نمی تونم مطالبم رو جمع و جور کنم و روی کاغذ بیارم , به هر حال , بعد از چند هفته اسارت ذهنی امیدوارم از نقدی که ( هر چند کوتاه ) بر فیلم نوشتم خوشتون بیاد. در سینمای ایران کمتر شاهد فیلمهایی بودیم که هم در حین تماشای فیلم بتوان غرق شخصیتها و دیالوگهای فیلم شد , و هم بعد از تماشای فیلم تا مدتها ذهن و روح انسان اسیر فیلم بشود , تا حدی که تا چند روز اصلا نتوان هیچ فیلم دیگری را تماشا کرد . اگر بخواهیم فیلمهای این چند سال اخیر سینمای ایران را مرور کنیم به هیچ فیلمی با این ویژگی بر نمی خوریم به جز فیلم درباره الی . چهارمین ساخته اصغر فرهادی بعد از فیلمهای رقص در غبار , شهر زیبا و چهارشنبه سوری , فیلمی است که دقیقا همان مواردی را داراست که ذکر کردم , یعنی هم در حین تماشای فیلم نمی گذارد حتی برای چند ثانیه پلک بزنیم و هم بعد از تماشای فیلم ذهن و روح انسان را تسخیر می کند . فیلم درباره الی که می شود آن را یک شاهکار ایرانی نامید , مانند کار قبلی فرهادی ( چهارشنبه سوری ) فیلمی است درباره دروغ , پنهان کاری و خیانت . فرهادی این موضوعات را در این دو فیلم ( چهارشنبه سوری و درباره الی ) با زبانی قوی و ساختاری محکم , در قالب تصویر به زیبایی هر چه تمام بیان کرده است . اگر در فیلم چهارشنبه سوری مرد ( حمید فرخ نژاد ) به همسرش ( هدیه تهرانی ) دروغ می گوید , اینجا سپیده ( گلشیته فراهانی ) است که با دروغهایش باعث به وجود آمدن آن فضای تلخ بین خانواده ها می شود . اگر در چهارشنبه سوری مرد است که با پنهان کاری از همسرش , خواهان ادامه رابطه با زن همسایه ( پانته آ بهرام ) است , در اینجا باز هم سپیده است که با پنهان کاری درباره الی , حقایق را به همسفران خود نگفته و باعث اتفاقات بعدی می شود . اگر در چهارشنبه سوری مرد به همسرش خیانت می کند و با زن همسایه ارتباط دارد , اینجا الی است که می خواهد به نامزدش خیانت کند و اصلا برای آشنایی با احمد است که به شمال رفته است . فرهادی این دو موضوع را چقدر زیبا و قوی در دو داستان متفاوت به تصویر کشیده است . هیچکاک در جایی گفته بود : بهتر است کارگردان اول مخاطب را سرگرم کند , بعد حرفی را که می خواهد بزند , بازگو کند . به نظرم فرهادی در فیلم درباره الی دقیقا همین کار را می کند . یعنی در اوایل فیلم مخاطب را با شخصیتهای فیلم یکی می کند و زمانی که مخاطب ما به ازای خودش را روی پرده دید حرفهایش را از زبان شخصیتهای فیلم بیان می کند. فیلم درباره الی فیلمی است که مخاطب را کاملا درگیر شخصیتهای خودش می کند . فرهادی به قدری فیلم را طبیعی و رئال ساخته که اصلا شخصیتهای روی پرده با مخاطب یکی می شوند ( البته بازی بازیگران فیلم و فیلمبرداری هم بی تاثیر نیست ) . این طبیعی بودن را به این دلیل ذکر کردم که خودم دقیقا همین حس را موقع تماشای فیلم داشتم , به عنوان مثال حس خوش بودن و خندیدن به همراه چند خانواده دراوایل فیلم و یا حس تلخی که بعد از اتفاق بر چند خانواده حکمفرما می شود , دقیقا همان حسی است که مخاطبی که دارد فیلم را تماشا می کند داراست . یکی از اصلی ترین موضوعاتی که فرهادی در فیلم مطرح می کند مسئله قضاوت و داوری زود هنگام است ( اصلا نام فیلم بخاطر همین مسئله درباره الی است , چون قرار است درباره الی قضاوت بشود ) . بر فرض مثال بارها در زندگیمان پیش آمده که راجع به چیزی یا کسی قضاوت می کنیم , اما چند دقیقه بعد , چند ساعت بعد و یا حتی چند روز بعد متوجه می شویم که قضاوتمان غلط از آب در می آید . قضاوت در فیلم درباره الی هم دقیقا به همین شکل است , یعنی مخاطب هم مانند شخصیتهای فیلم الی را تا اواسط فیلم و گم شدنش دختری خوب و محجوب می پندارد , حتی احمد ( شهاب حسینی ) راضی می شود که بعد از برگشتن به تهران به خواستگاری اش برود , اما بعد از آن اتفاق است که ماهیت اصلی الی رو می شود و قضاوت ها برعکس می شود . یعنی الی آنقدرها هم که مخاطب و شخصیتها فکر می کردند دختری محجوب نبوده , او بدون اطلاع خانواده اش به شمال آمده و حتی درباره نامزدش هم به دروغ عنوان کرده که در حال جدایی هستند . دروغ گویی و پنهان کاری هم یکی دیگر از موضوعاتی است که فیلم مطرح می کند . برای مثال سپیده با دروغ ویلا را از زن اجاره دهنده می گیرد ,یا الی همانطور که در بالا ذکر کردم با پنهان کاری از خانواده اش به شمال آمده است , یا باز هم سپیده با این که می داند الی در حال جدایی از نامزدش نیست , اما از احمد و بقیه پنهان می کند . جالب اینجاست که هر چه فیلم جلوتر می رود این دروغ گویی دامن بقیه شخصیتهای فیلم را هم می گیرد بطوریکه آن را به بچه ها هم یاد می دهند , مراجعه کنید به آن سکانسی که احمد بعد از گم شدن الی چطور به بچه ها یاد می دهد که چگونه به نامزد الی دروغ بگویند که هیچ چیز نمی دانند . گم شدن الی در فیلم کارکردی موثر و قوی دارد , اصلا همین نکته که اسم کامل الی هیچوقت در طول فیلم معلوم نمی شود چیست , یا این که شخصیت الی , شخصیتی کم حرف و سر به زیر دارد موید این نکته است که الی قرار نیست شخصیت اول و قهرمان فیلم باشد , الی قرار است با گم شدنش , ناخواسته این چند خانواده را بیشتر با هم آشنا کند . دقت کنید رفتار چند خانواده را قبل و بعد از گم شدن الی , قبل از اتفاق خانواده هایی هستند خوب و خوش , اما بعد از اتفاق است که همه چیز رنگ عوض می کند و انگار که تازه با هم آشنا شده باشند , شناختی جدید نسبت به هم پیدا می کنند . برای مثال مریلا زارعی و شوهرش بعد از اتفاق است که مشکلات گذشته را تازه می کنند و به اختلافی ریشه دار می رسند , یا شوهر سپیده بعد از اتفاق است که صدای اعتراضش به احمد بلند می شود که چرا همیشه در همه کارها سپیده پیش قدم می شود . و یا اصلا نامزد الی , بعد از اتفاق است که می فهمد الی دوستش نداشته و حتی می خواسته به او خیانت کند . خیانت در فیلم فقط مختص الی نیست و کمی از شخصیت سپیده را هم در بر می گیرد ( سپیده با این که شوهر دارد اما بیشتر با احمد ارتباط برقرار می کند , و همین قضیه است که باعث می شود شوهر سپیده بعد از گم شدن الی به احمد اعتراض کند ) . دلم می خواهد بیشتر فیلم را باز کنم اما به خودم قول دادم که کوتاه باشد و مفید , بنابراین می خواهم به چند سکانس نمادینی که به نظرم جزو بهترین سکانسهای فیلم هستند اشاره کنم . یکی از آن سکانس هایی که ذکر کردم , سکانس پانتومیم بازی کردن آنها است که به قدری زیبا و خوب طراحی و اجرا شده که نمی شود به راحتی فراموشش کرد . سکانسی که به نوعی خبر از آینده فیلم و شخصیتهای فیلم به مخاطب می دهد . برای مثال شوهر مریلا زارعی با پانتومیم این جمله را می خواهد بگوید : ( دم بچه های دانشکده حقوق گرم ) , که به نوعی خبر از آینده و قضاوتهایی که می خواهند درباره الی بکنند می دهد ( فراموش نکنیم که چندتایشان سابقا از بچه های دانشکده حقوق بودند ) , یا خواهر احمد با پانتومیم می گوید که در خواب دیده دندانش افتاده , که تعبیرش به الی و غرق شدنش می انجامد , یا باقی شخصیتها , هر یک به نوعی با پانتومیم یا از خود سخن می گویند یا از آینده فیلم خبر می دهند . یکی دیگر از آن سکانس هایی که فرهادی با مهارت هر چه تمام در فیلم گذاشته سکانس پایانی فیلم است , سکانسی که به نظرم یکی از بهترین پایان بندیهای تاریخ سینماست , آنجا که شخصیتهای فیلم می کوشند ماشینی را که به نوعی می توان آن را در حکم دروغ ها و ندانم کاری هایی دانست که گاه و بیگاه طبقه متوسط جامعه به آن دچار می شود را از گل در بیاورند . کوشش شخصیتهای فیلم , دقیقا همان کاری است که طبقه متوسط جامعه باید انجام دهد , یعنی از گل در آوردن خود . فیلم درباره الی فیلمی است که به راحتی نمی شود آن را فراموش کرد , به نظرم ماه ها و سالها می طلبد , یا شاید هم اصلا نشود فراموش کرد , زیرا فیلم آینه روزگار ماست , نه فقط روزگار ما ایرانیان , بلکه می شود فیلم را به کل دنیا تعمیم داد . به هر کجا که مردمانش سعی دارند با دروغ و پنهان کاری زندگی را جلو ببرند و مانند ماشین انتهای فیلم در گل بمانند , اما می رسد آن روزی که دیگر نمی شود دروغ گفت و چیزی را پنهان کرد . همه چیز درباره الی زیبا و اعلی است , از بازی های فیلم اگر بخواهم بگویم , نمی شود هیچ کس را برتر از دیگری دانست , همه عالی بودند . اما در این میان نباید سهم گلشیفته فراهانی ( که در هیچ فیلمی اینقدر خوب و مسلط ندیده بودمش ) , مریلا زارعی ( که چهره خرد و شکسته اش را بعد از اتفاق چقدر خوب به مخاطب انتقال می دهد ) و البته شهاب حسینی را نادیده گرفت . از فیلمبرداری فیلم اگر بخواهم بگویم , فقط دلم می خواهد به سکانس به دریا افتادن کودک اشاره کنم که فیلمبردار فیلم ( حسین جعفریان ) , چقدر روان و زیبا با دوربین روی دست خود , اضطراب و تشویش را به مخاطب منتقل می کند . از موسیقی فیلم اگر بخواهم بگویم , باید از اصغر فرهادی یک تشکر ویژه بخاطر همین موسیقی فیلم کرد که چقدر زیبا و دلنشین و البته تلخ , صدای دریا را در طول فیلم جایگزین موسیقی متن فیلم کرده است . ( البته ناگفته نماند آن ویولون انتهایی فیلم هم در تلخیه بی پایان فیلم بی تاثیر نیست ) . در کل فیلم درباره الی , فیلمی است که سینمای ایران باید به آن افتخار کند و آن را در قفسه گنجینه شاهکارهای سینمای ایران بگذارد . پی نوشت : چند ساعت بعد از دیدن فیلم داشتم با خودم فکر می کردم بعد از اینکه همه چیز تموم شد و خانواده ها راه میفتن که برگردن تهران , چقدر رفتارشون نسبت به هم عوض شده , چقدر نسبت به هم شناخت تازه و تلخی پیدا کردن , اصلا شاید دیگه مثل اوایل فیلم با هم نرن مسافرت و با هم خوش نباشن. به قول احمد که جایی از فیلم خطاب به الی میگه : یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه . فیلم درباره الی هم یه پایان تلخ واسه شخصیتهای فیلم داره و هم یه تلخیه بی پایان برای ما که با شخصیتهای فیلم یکی شدیم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط محمد زندی |
|
|
سینما یعنی . . . . . . . گریه و خنده با آثار چاپلین سینما یعنی . . . . . . . وسترن های ستایش آمیز جان فورد سینما یعنی . . . . . . . لذت بردن از 53 فیلم هیچکاک سینما یعنی . . . . . . . غرق شدن در روایت شعر گونه فیلمهای ساتیا جیت رای سینما یعنی . . . . . . . سیر نشدن از فیلم کازابلانکا سینما یعنی . . . . . . . مونولوگ های به یاد ماندنی قیصر سینما یعنی . . . . . . . لذتی وصف ناپذیر از بازی مارلون براندو در پدر خوانده سینما یعنی . . . . . . . همفری بوگارت , اسطوره ای فراموش نشدنی سینما یعنی . . . . . . . سینمای کلاسیک ژاپن در دستان کوروساوا سینما یعنی . . . . . . . دیوید لین , کارگردانی بزرگ و برجسته سینما یعنی . . . . . . . نمایش بی پرده خصلتهای بشری در فیلمهای پازولینی سینما یعنی . . . . . . . فیلمی که 70 سال است در نظرسنجی ها محبوبترین فیلم می شود,بر باد رفته سینما یعنی . . . . . . . اینگرید برگمان , معصومیتی که در جهان تکرار نمی شود سینما یعنی . . . . . . . اسطوره شدن جیمز دین فقط با سه فیلم سینما یعنی . . . . . . . بازی شطرنج با مرگ در مهر هفتم برگمان سینما یعنی . . . . . . . شخصیتهای کودک دنیای مردانه فیلم ساز دهنی سینما یعنی . . . . . . . گریستن با روشنایی های شهر چاپلین سینما یعنی . . . . . . . مغلوب نشدن توماس مور در مردی برای تمام فصول سینما یعنی . . . . . . . یاغی گریهای استنلی کوالسکی در اتوبوسی به نام هوس سینما یعنی . . . . . . . یکی از بهترین پایان بندیهای تاریخ سینما ؛ هفت دقیقه پایانی کسوف آنتونیونی سینما یعنی . . . . . . . جدال غرور و عشق ادی تند دست در بیلیارد باز سینما یعنی . . . . . . . بهترین وسترن با طعم اسپاگتی ؛ خوب , بد , زشت سینما یعنی . . . . . . . درک درد نهفته دایی غفور در بوی پیراهن یوسف سینما یعنی . . . . . . . رفتن با جک نیکلسون به محله چینی ها سینما یعنی . . . . . . . سه رنگ ؛ آبی , سفید , قرمز سینما یعنی . . . . . . . آخرین حضور پیتر سلرز در فیلم حضور سینما یعنی . . . . . . . بعد از ظهری نحس را با آل پاچینو گذرانیدن سینما یعنی . . . . . . . همذات پنداری با اشکهای محمد رنگ خدا سینما یعنی . . . . . . . حس واقعی ترس و دلهره در درخشش کوبریک سینما یعنی . . . . . . . درک تنهایی یک مرد در راننده تاکسی سینما یعنی . . . . . . . نگذاریم دیوانه ای از قفس بپرد سینما یعنی . . . . . . . خلق دوست داشتنی ترین قاتل سینما در مسیو وردوی چاپلین سینما یعنی . . . . . . . ترس واقعی را تجربه کردن با جنگیر سینما یعنی . . . . . . . روزها بهت و فکر پس از دیدن 2001 : یک اودیسه فضایی کوبریک سینما یعنی . . . . . . . فریاد بی صدای سعید از کرخه تا راین سینما یعنی . . . . . . . فیلمی که در بالیوود تکرار نخواهد شد : دوداس بانسالی سینما یعنی . . . . . . . روزی روزگاری ؛ سرجیو لئونه سینما یعنی . . . . . . . شخصیت تکرار نشدنی آنتونی هاپکینز در سکوت بره ها سینما یعنی . . . . . . . فیلمبرداری ناب اینک آخرالزمان سینما یعنی . . . . . . . صدای معترض حاج کاظم آژانس شیشه ای سینما یعنی . . . . . . . حس نوستالژیک سینما پارادیزو سینما یعنی . . . . . . . لذت بردن از تمام سکانسهای نجات سرباز رایان سینما یعنی . . . . . . . ساختار شکنی میشائیل هانکه در فیلمهایش سینما یعنی . . . . . . . رفاقت صمیمانه هری و ژرژ در روز هشتم سینما یعنی . . . . . . . قدم زدن با مرگ در راه رفتن مرد مرده سینما یعنی . . . . . . . حس همدردی با سلطان سینما یعنی . . . . . . . طنز خاص و غیر قابل تقلید فیلمهای وودی آلن سینما یعنی . . . . . . . به تصویر کشیدن تجربیات تلخ جنگ توسط الیور استون در سه گانه ویتنامی اش سینما یعنی . . . . . . . نقب زدن به درون آدمی در ماشین کار سینما یعنی . . . . . . . روایت بی کم و کاست حماسه ویلیام والاس در شجاع دل سینما یعنی . . . . . . . سفر به کویر برای پیدا کردن خود در خیلی دور خیلی نزدیک سینما یعنی . . . . . . . درک روزهای تلخ زندگی یک پیانیست سینما یعنی . . . . . . . امید + عشق + انتقام = شاهکاری کوچک ؛ 21 گرم سینما یعنی . . . . . . . زمانی که تارانتینو قصه های عامه پسند تعریف می کند سینما یعنی . . . . . . . فانتزی های خستگی ناپذیر تیم برتون سینما یعنی . . . . . . . درک مذهب و فلسفه در ماتریکس سینما یعنی . . . . . . . حس تلخ پشیمانی در رودخانه مرموز سینما یعنی . . . . . . . همذات پنداری ژرف با جان نش در ذهن زیبا سینما یعنی . . . . . . . روایت ناتمام داود , جمعه و محبوبه در روبان قرمز سینما یعنی . . . . . . . روان شناسانه ترین رو در رویی پلیس و تبهکار در مخمصه سینما یعنی . . . . . . . آمیزه ای از طنز و خشونت در فیلمهای گای ریچی سینما یعنی . . . . . . . روایت 4 ساعته استیون سودر برگ از زندگی چه گوارا سینما یعنی . . . . . . . بارها پشت سر هم دیدن سرزمینی نیست برای پیرمردان سینما یعنی . . . . . . . درک جاده مالهالند دیوید لینچ سینما یعنی . . . . . . . هر بار گریستن پس از دیدن تاوان سینما یعنی . . . . . . . درباره الی , یک پایان تلخ و یک تلخی بی پایان سینما یعنی . . . . . . . آخرین شاهکار هیث لجر , جوکری که هیچوقت از خاطر سینما بیرون نمی رود سینما یعنی . . . . . . . سینما بدون رابرت دونیرو سینما نیست سینما یعنی . . . . . . . سینما و دیگر هیچ . |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط محمد زندی |
|
|
مقدمّه ای کوتاه : منتقدان کمی هستند که درباره سینمای هند یا نقد فیلمهای هندی می نویسند , چون اساسا ترجیح می دهند درباره فیلمهای جدید هالیوودی یا اگر هم می خواهند از گذشته بنویسند , درباره شاهکارهای سینمای آمریکا باشد که البته ناگفته نماند خود من یکی از طرفداران پر و پا قرص سینمای کلاسیک هالیوود هستم . اما معتقدم در هر کشوری هم فیلم خوب ساخته می شود و هم فیلم بد و هند هم از این قاعده مستثنی نیست . نمونه اش فیلم دوداس ( سانجای لیلا بانسالی ) که در سال 2002 در جشنواره کن شرکت کرد و توانست رضایت منتقدان و تماشاگران جشنواره را جلب کند . اگر بخواهیم مطلبی کوچک درباره سینمای هند بگوییم باید از جنبه درام در فیلمهای هندی صحبت کنیم . مسئله درام در فیلمهای هندی کارکردی دوگانه دارد , از سویی به برخی از فیلمها لطمه و صدمه فراوانی می زند , بطوریکه کارگردان بیشتر از اینکه انرژی و وقت خود را صرف شخصیت پردازی فیلم و یا فیلمنامه نویس صرف فیلمنامه ای قوی کند فقط به جنبه درام فیلم می پردازند و همین فیلم را ضعیف می کند , مانند فیلمهای ترکن , همراز و یا ... . اما از سویی دیگر یا به تعبیری در آن روی سکه بالیوود فیلمهایی هم ساخته می شود که همین درام موتور محرکه فیلم است و وقایع و شخصیتهای فیلم را جلو می برد مانند فیلمهای دوداس , ساواریا و ... . اما در کل در سینمای هند هم فیلمهایی ساخته می شود که بتوان نقد کرد و یا به تحلیل آنها پرداخت , مسئله ای که در بین منتقدان داخلی خیلی کم یافت می شود یا اصلا یافت نمی شود همین نقد فیلمهای بالیوودی است . بخاطر همین مسئله یکی از اهدافم برای ایجاد این وبلاگ به غیر از نقد فیلمهای خارجی , نقد فیلمهای خوب هندی است . با این مقدمه کوتاه به اولین نقد فیلم هندی ام می پردازم , امید به اینکه مورد توجه قرار بگیرد و باعث بشود نگاهها به فیلم هندی دقیق تر شود و به مخالفان سرسخت بالیوود ثابت بشود که فیلم هندی زیاد هم بد نیست و حتی در بعضی مواقع حرفهایی برای گفتن دارد .
نگاهی به فیلم : شاید به جرات بتوان فیلم ( کال هو نا هو ) را یکی از بهترین فیلمهایی دانست که در این چند ساله اخیر در سینماهای هند اکران شده است . فیلم که از درونمایه کاملا عشقی برخوردار است داستان امِن ( شاهرخ خان ) , نِنا ( پرتی زینتا ) و روهیت ( سیف علی خان ) است که در دام یک مثلث عشقی اسیرند . داستان فیلم که از زبان ننا روایت میشود ابتدا به شخصیت پردازی خانواده خودش می پردازد . خانواده ای که تشکیل شده از خواهر و برادری کوچک , و مادر و مادر بزرگ که از قضا این دو بعد از مرگ پدر ننا رابطه زیاد خوبی با هم ندارند , زیرا مادر بزرگ عروسش را مسبب خودکشی پسرش می داند . شخصیت هایی گه در ابتدای فیلم توسط ننا به مخاطب معرفی می شوند به نظر من یکی از بهترین شخصیت پردازیهایی است که در سینمای هند سراغ دارم زیرا در عین اینکه ننا افراد خانواده اش را به ما معرفی می کند در همان حال هم رابطه آنها با هم را می بینیم . به عنوان مثال مادر بزرگ با برادر کوچک رابطه ای گرم و صمیمی دارد اما از طرفی دیگر با خواهر کوچک ( به علت اینکه فکر می کند او فرزند نامشروع عروسش است , اما در اوسط فیلم از زبان امن می شنویم که پسرش از زنی دیگر داشته ) رابطه ای سرد و غیر عاطفی برقرار می کند . ننا که در این خانواده رشد کرده و شخصیتش شکل گرفته , رفته رفته بر اثر همین دعواهای مادر و مادر بزرگ و بد رفتاری مادر بزرگ با خواهرش ( جیا ) , جنبه خوش زندگی را از دست داده و تبدیل به دختری با روحیه افسرده و عصبی شده است . حتی روهیت هم که شخصیتی شاد و شوخ دارد , نمیتواند به عنوان دوست پسر ننا تغییری در روند زندگی اش بدهد . اما با ورود امن همه چیز تغییر می کند , امن که در اواخر فیلم معلوم می شود برای معالجه قلبش به نیویورک آمده با ورودش مانند یک منجی همه چیز را تغییر می دهد , تغییری که برای خانواده ننا لازم و ضروری است . این که می گویم ورود امن مانند یک منجی است شاید کمی اغراق به نظر بیاید اما کارگردانی خوب آدوانی , فیلمبرداری دقیق و بازی و نگاه شاهرخ خان این حس اغراق را باطل می کند و دقیقا به امن نقش منجی می دهد . به عنوان مثال به این سکانس دقت کنید : خانواده ننا در اوایل فیلم , البته به غیر از مادر بزرگ , در یک شب برفی و دلگیر به اتاقی در طبقه بالای منزلشان که روبروی منزل امن است آمده اند و بر اثر دعوای شدیدی که بین مادر و مادر بزرگ صورت گرفته با گریه و ناله از خدا می خواهند که یک فرشته برای بهتر شدن زندگی آنان بفرستد , در همین لحظه چراغی در خانه روبرو روشن می شود ( به معنای اجابت دعا ) و امن برای دیدن برف به بالکن می آید , نگاهی به آسمان و به خانواده ای می اندازد که در خانه روبرویی مشغول دعا کردن هستند و سکانس دیزالو می شود به صبح روز بعد که می بینیم در کوچه , بچه ها و جوان ها به جنب و جوش و بازی افتاده اند , چیزی که قبلا سابقه نداشته, انگار تغییری صورت گرفته . امن به نزد برادر و خواهر ننا که در کوچه مشغول بازی هستند می رود و با آنها به بازی می پردازد , و دقیقا همان چیزی می شود که انتظارش را داشتند و از خدا خواسته بودند , یعنی آمدن یک فرشته برای بهتر شدن زندگیشان . صحنه دیگری از فیلم است که دقیقا به همین منجی بودن امن اشاره می کند, در اوایل فیلم زمانی که امن و مادرش در فرودگاه هستند و می خواهند به منزلشان بروند در یک سکانس عالی و دقیق ناگهان همه چیز حالت تیره پیدا میکند به جز ساعت بزرگ فرودگاه , که برعکس تیرگی اطرافش حالت نورانی پیدا می کند , انگار امن اصلا برای یک ماموریت الهی به نیویورک آمده یا بهتر است بگوییم به زمین آمده .اتفاقا در همان فرودگاه است که ننا را می بیند و عاشقش می شود. با ورود امن به زندگی ننا و آشنایی اش با افراد خانواده و حتی روهیت , همه رفته رفته تحت تاثیر روحیه شاد و سرخوش امن قرار می گیرند . در این میان فقط ننا است که هنوز به امن بدبین است و زیاد از او خوشش نمی آید . اما او هم رفته رفته به امن دل می بندد و می فهمد که زندگی آن قدرها که او فکر می کند سخت نیست و همانطور که امن در طول فیلم اشاره می کند , شاید فردایی نباشد . امن که در طول فیلم می فهمد روهیت به ننا علاقه دارد و همینطور بخاطر ناراحتی قلبی خودش , ترتیبی می دهد که آن دو بیشتر با هم باشند و به نوعی ( با وجود علاقه زیادش به ننا ) به روهیت درس عاشق شدن را یاد می دهد . روهیت و ننا ازدواج می کنند و امن که انگار ماموریتش را انجام داده است و به آن خانواده زندگی شاد و تازه ای بخشیده است , روزهای آخر عمرش را در بیمارستان به سر می برد و سرانجام می میرد . در پایان فیلم ننای پیر را می بینیم که دارد داستان امن را برای دخترش تعریف می کند و برفی هم یواش یواش به نشانه حضور امن در پس زمینه شروع به باریدن می کند و فیلم پایان می یابد . فیلم ( کال هو نا هو ) فیلمی است درباره امید به زندگی و زندگی را در لحظه گذرانیدن . امن که می داند قرار است به زودی بمیرد , سعی می کند از لحظه لحظه ساعات زندگیش غافل نشود . زیرا همانطور که خودش می گوید شاید فردایی نباشد . امن همین درس خوب و خوش زندگی کردن را یاد ننا می دهد و درآن فصلی از فیلم که به ننا می گوید از این به بعد زندگی را بدون عینک و با لبخند ببیند , در حقیقت دارد عینک بد بینی را از روی چشم ننا بر می دارد و به جایش روحیه خوش بینی را به او القا می کند . روحیه ای که زندگی ننا را از آن پس دارای تغییر بزرگی می کند . اساسا پیام اصلی فیلم همین درسی است که امن به ننا و مخاطب می دهد , یعنی شاد بودن و در لحظه زندگی کردن . در هر کشوری و در هر جایی نناهای زیادی هستند که زندگی را سخت می گیرند و شادی را از خود دریغ می کنند , اما اگر مانند ننا روحیه شاد بودن را در خود تقویت کنند خواهند دید که زندگیشان زیر و رو می شود و رنگ خوشی می گیرد . یکی از نکاتی که فیلم ( کال هو نا هو ) را دیدنی و جذاب می کند زبان طنزی است که آدوانی در فیلمش جاری کرده است . طنزی که کارکردی دو گانه و موثر دارد . از یک طرف باعث می شود که فیلم از حالت یکنواختی و خسته کنندگی در بیاید و از طرفی باعث درک درام فیلم برای مخاطب می شود . موسیقی و ترانه های فیلم هم یکی دیگر از نکات قوی و برجسته فیلم است که پا به پای فیلم جلو می رود و دقیقا با فیلم هماهنگ است , در صورتیکه به نظر من اگر موسیقی را از فیلم ( کال هو نا هو ) بگیریم 50 درصد بار درام فیلم از بین می رود , در حقیقت این موسیقی زیبا و غمناک است که به صحنه های درام فیلم ارزش و اعتبار می بخشد . بازی بازیگران فیلم هم زیبا و بدون نقص است , شاهرخ خان که میمیک چهره اش و بازی حسی فوق العاده قوی اش مناسب همین نقش است , در فیلم یک بازی بی عیب و نقص را از خود به جا گذاشته است . دیگر بازیگران هم به نوبه خود توانسته اند به نقش های خود جان بدهند . سیف علی خان که مناسب نقش های طنز است در این فیلم بازی خوبی ارائه کرده است ( اما از بازی منفی بسیار زیبایش در فیلم ( اُمکارا ) هم نباید گذشت ) , پرتی زینتا هم در نقش ننا یا راوی فیلم خوب و موفق ظاهر شد . در این میان نباید از بازی زیبا و قوی جایا باچان ( همسر آمیتاب باچان ) در نقش مادر ننا هم غافل شد . در کل کارگردانی خوب , فیلمبرداری بسیار دقیق , تدوین مناسب , موسیقی زیبا و تاثیر گذار و بازیهای عالی , همه این عناصر دست به دست هم داده اند تا فیلم ( کال هو نا هو ) به اثری در خور و شایسته تبدیل شود و بتواند آدوانی را با اولین فیلمش سربلند کند , نه فقط آدوانی , بلکه سینمای هند را . پس برای دیدن این فیلم عجله کنید , چون , شاید فردایی نباشد . درباره کارگردان : فیلم ( کال هو نا هو ) نخستین تجربه کارگردانی نیکیل آدوانی فیلمساز 38 ساله هندی الاصل است . آدوانی با این فیلم نوید ظهور یک کارگردان خوب را در هند داد . فیلم ( کال هو نا هو ) که در همین مقاله بدان پرداختم توانست نظر مخاطبان خاص و عام را جلب کند و رضایت خاطر آنها را فراهم کند . فیلم بعدی آدوانی که باز هم با موفقیت بزرگی روبرو گشت فیلم پر بازیگر ( سلام عشق ) است . ( سلام عشق ) که ماجرای 6 داستان عشقی است که در 6 نقطه مختلف جهان روایت می شود , به عنوان دومین فیلم آدوانی باز هم با توفیق خوبی مواجه گشت . بازیگران فیلم عبارتند از : سلمان خان , پریانکا چوپرا , آنیل کاپور , جوهی چاولا , آکشای خانا , ,عایشه تاکیا , جان آبراهام , ویدیا بالان , سهیل خان , ایشا کوپیکار و گوویندا . اما فیلم سوم آدوانی که می توان گفت از دو فیلم قبلی اش موفق تر بود و توانست اکران جهانی هم بگیرد فیلم ( چاندنی چاوک تو چاینا ) است . فیلم که از موضوعی کمدی برخوردار است و داستان آن حول شخصیت آشپزی با بازی آکشای کومار می چرخد که برای ماموریتی به چین می رود , در برخی از کشورها و بخصوص در چین توانست مخاطبان زیادی را به سینماها بکشاند و باعث شود نیکیل آدوانی با سومین فیلمش به شهرتی جهانی دست پیدا کند . از دیگر بازیگران فیلم میتوان به میتون چاکرابورتی ( هنرپیشه مشهور قدیم بالیوود ) و دیپیکا پادوکُن ( هنرپیشه ای که با فیلم ( ام شانتی ام ) به روی کار آمد ) اشاره کرد . چهارمین فیلم آدوانی که هنوز اکران نشده و در مرحله فیلمبرداری به سر می برد فیلم ( آب میلی دور نهی ) است که امیدوارم مثل 3 فیلم قبلی اش بتواند به موفقیت خوبی دست یابد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت توسط محمد زندی |
|
|
يکی از بهترين کارهايي که جسی نلسون در مقام کارگردان در بين سه اثرش توانست قابل قبول بسازد فيلم من سام هستم است . بعد از يک ساخت ناموفق تلويزيونی به نام آلیس در ماه و فيلم کورينا کورينا ، من سام هستم اثر قابل تأمل و پررنگی در کارنامه کم بار نلسون به شمار می رود . فيلمی که گام بلندی برای نلسون تلقی می شود . نلسون در اين فيلم توانست از سه بازيگر اصلی فيلمش يعنی شان پن ، ميشل فايفر و داکوتا فانينگ بهترين بازیها را بگیرد . امّا در ميان اين سه ، شان پن به خاطر نقشش , حضور پر رنگ و تأثير گذارتری نسبت به بقيه داشت . البته نمی توان بازی زيبا و خوب داکوتا فانينگ در نقش دختر پن را هم ناديده گرفت . او که الان در سن پانزده سالگی بسر می برد از همان بدو ورودش به عالم سينما توانست جايگاه خوبی برای خود بدست آورد . بازی در کنار تام کروز در جنگ دنياها ، کُرت راسل در رويايي و همين فيلم در کنار پن علاوه بر تجربه هايي عالی توانست آينده ای قابل پيش بينی و روشن در هاليوود را برای او رقم بزند . اما از بازیهای فیلم که بگذریم , فيلم من سام هستم حرفهای تازه ای از افرادی که دارای معلوليت ذهنی هستند را می زند . این اثر می خواهد به مخاطب خود بگويد که افراد سالم هم بعضی اوقات دلمشغوليها و دغدغه های ذهنی شان بيشتر از افراد عقب مانده ذهنی است . به عنوان نمونه شخصيت وکيل را می بينيم که از لحاظ روحی متعادل نيست و در رفتارش نوعی شتابزدگی و تکاپوی بی علت را می بينيم . به طوری که در زندگيش نه با شوهرش داراي يک زندگی آرام است و نه با فرزندش ارتباطی دوستانه برقرار کرده است ، امّا در نقطه مقابل او ،موکّلش سام است که می تواند با دخترش ارتباطی خوب و عاطفی برقرار کند و حتی می تواند او را به تنهايي و بدون همسر بزرگ کند و دختر هم بودن در کنار پدر عقب مانده اش را بر همه چيز ترجيح می دهد ، با اينکه ناراحتيهايي را هم در وجود او می بينيم مانند سکانس رستوران و يا سکانسی که دوستش به پدرش توهين می کند ناراحتی را در چشمان و ظاهر دختر می بينيم ، امّا با همه اينها پدر را عاشقانه دوست دارد و اين دوست داشتن را در يک سکانس زيبا بيان می کند . سکانسی که در داخل اتاق با فرياد اعلام می کند که پدری جز او را نمی خواهد . پدری که دختر از علاقه زيادش به او ، او را تشويق به فرار و رفتن به جايي که تنها زندگی کنند ، می کند . يکی از هوشمنديهايي که نلسون توانست در فيلمش ايجاد کند اين نکته است که او فيلمش را از حالت درام خارج کرده است ، البته فراموش نکنيم که کليت فيلم بر پايه همين درام بنا نهاده شده است . به طوری که در خيلی از سکانسهای فيلم در لحظه ای که درست دل مخاطبش به رحم می آيد صحنه را قطع می کند و به سکانسی ديگر می رود که هيچ ربطی به سکانس قبلی ندارد . برای نمونه اوج اين سکانسها ، سکانس عالی ملاقات پدر و دختر زمانی که می خواهند از هم جدا شوند در دادگاه است که همديگر را در آغوش می گيرند و اشک می ریزند ، درست در لحظه ای که اشک در چشمان مخاطب حلقه می زند نلسون سکانس را به سکانسی ديگر وصل می کند . امّا اگر همين سکانس مقداری بیشتر طول می کشید می دیدیم که فيلم نمونه کامل يک ملودرام اشک آور از آب در می آمد . امّا همان طور که در قبل هم گفته شد کليت اثر در تلاش است برخورد افراد سالم را با افراد عقب مانده جامعه مطرح کند . به طوری که هر انسانی برخوردی متفاوت با سام دارد . به عنوان نمونه همسرش که سام را در همان دقايق بعد از تولد فرزندش را ترک می کند یا پيرزن همسايه ای که در دادگاه به سام کمک می کند و يا همان وکيل که منجی سام به حساب می آيد . وکيل تا اواخر فيلم يک شخصيت سردرگم و حالتی دستپاچه دارد ، ولی زمانی که پيش سام می رود و خودش را با بغض و اشک خالی می کند به آرامشی دست پيدا می کند که تابحال تجربه نکرده بود و می بينيم که از آن به بعد با پسرش هم روابطی خوب و دوستانه دارد . به تعبيری نلسون می خواهد بگويد که وکيل آن حرفهايي را که با گريه به سام می زند را می توانست در آرامش به شوهرش بگويد و با او درد دل کند امّا نه فرصتی پيش می آيد و نه شوهری است که او اين حرفها را بزند و اين نبودن شوهر هم در فیلم کاملا احساس می شود . يکی ديگر از نکات فيلم شخصيتهای محوری هستند . شخصيتهايي که در روند فيلم هيچ تأثيری ندارند امّا بودن آنها به نوعی برای سام دلگرمی است و او را از تنهايي در می آورند . نکته جالب اينجاست که آنها هم مانند سام عقب مانده ذهنی هستند و هر يک دلمشغولی خاص خود را دارد . مثلاً يکی از آنها خود را کارآگاهی خبره می داند که به همه چيز مشکوک است و يا يکی ديگر از آنها اطلاعات کاملی از فيلمهای سينمايي دارد , به عنوان نمونه در چند سکانس اشاره ای به فيلم کريمر عليه کريمر دارد که آن هم موضوعی مشابه همين فيلم نلسون دارد یعنی تلاش پدر برای به دست آوردن فرزند . در کل , فيلم من سام هستم فيلمی است که پس از هر بار ديدن مخاطب را تشويق به دوباره ديدن می کند و پس از هربار ديدن ، مخاطب را به تأمل وا می دارد که واقعاً اين افراد هم توانايي هايي حتی بالاتر از انسانهای معمولی دارند و می توانند مانند سام حتی بدون همسری در کنار خود فرزند خود را بهتر از يک پدر معمولی بزرگ کنند . من سام هستم فيلمی است در ستايش همين افراد که در کنار ما هم تعداد اندکی از آنها حضور دارند . به هر حال فیلم انتظار مخاطبان را از کارهای بعدی نلسون بالا می برد ( البته تا الان فیلمی نساخته است ) و باعث می شود فيلم های بعدی او را دنبال کنيم که اميدواريم آثار قابل قبولی مانند من سام هستم باشند . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت توسط محمد زندی |
|
|
جوزپه تورناتوره يکی از بهترين کارگردانانی است که در سينمای معاصر به کار فيلمسازی مشغول است . تورناتوره که زاده ايتالياست فيلمهايش را با چنان مهارت و اشتياقی می سازد که همه منتقدان و دوستداران سينما را راضی می کند به طوريکه همه فيلمهايش در جهان از اقبال عمومی برخوردار است . بازيگران فيلمهای تورناتوره به دو دسته تقسيم می شوند : يا بازيگران معروفی هستند مثل ژرار دوپارديو و رومن پولـانسکی ( که خود کارگردانی صاحب نام است ) در فيلم تشريفات ساده و يا بازيگرانی هستند که با فيلمی از تورناتوره به شهرت رسيدند مانند مونيکا بلوچی در فيلم مالنا که همين فيلم جايزة اسکاری هم برايش به ارمغان آورد . فيلم مالنا که می توان آنرا يکی از بهترين کارهای تورناتوره در کنار سينما پاراديزو به حساب آورد فيلمی است بسيار زيبا و تأثير گذار از تقبيح و در نقطة مقابل آن ستايش انسانيت . داستان فيلم مالنا دربارة پسر نوجوانی است که عاشق زنی به نام مالنا می شود . مالنا که شوهرش به جنگ رفته و با پدر پيرش ( به طور جداگانه ) زندگی می کند , از بد چشمی و زخم زبانهای مردم و بی پولی و در کنار همة اينها مرگ پدر ( بر اثر بمباران ) و خبر مرگ شوهر به هرزه گردی مشغول می شود . امّا با پايان يافتن جنگ اوضاع زمانه عوض می شود و روزگار زندگی مالنا را بدتر می کند . او که در اين اواخر جنگ زندگی فلـاکت باری را می گذراند , با پايان يافتن جنگ به علّت کارهای خلـافی که می کرده است , بايد از اين شهر برود . بنابراين چند تن از زنان به اصطلـاح نيک شهر مالنا را با کتک و تحقير و لباسهای پاره , جلوی چشم همة مردم بيرون می اندازند . مالنا که راهی جز رفتن ندارد , با قطار به شهر ديگری می رود . شوهر مالنا از جنگ باز می گردد و با حرفهايی که از مردم دربارة مالنا می شنود ناراحت می شود . امّا قهرمان فيلم يعنی همان پسر نوجوان شيفتة مالنا همة مصائب زندگی مالنا را از جمله فقر و بی حرمتی و وفاداری به همسر را در نامه ای برای مرد می نويسد و همين نامه باعث می شود که مرد می رود و مالنا را با خود به شهر می آورد و زندگی تازه ای را آغاز می کنند و قهرمان نوجوان فيلم هم تا پايان عمر با ياد مالنا زندگی می کند . بدون شک انتخاب مونيکا بلوچی در نقش مالنا يکی از بهترين انتخابهای تمام دوران سينما خواهد شد . بلوچی چنان شخصيت مالنا را قوام می بخشد که مخاطب کاملـا با مالنا همذات پنداری می کند و حتّی در زندگی بد مالنا , حق را به او می دهد . مونيکا بلوچی که بعد از فيلم مالنا تبديل به هنرپيشه ای جهانی شد , از مقام و اعتباری ويژه برخوردار گشت به طوريکه در يکی از دوره های جشنواره فيلم کن فرانسه , همراه با همسرش , ونسان کسل ( که وی نيز بازيگر است ) به عنوان مجری انتخاب شد و همچنين در يکی از قسمتهای فيلم علمی-تخيلی ماتريکس به عنوان هنرپيشة مهمان ظاهر شد . جوزپه تورناتوره دو پيام را به طور واضح و آشکار در فيلم مالنا بيان می کند . يکی پيام اجتماعی و ديگری پيام مذهبی فيلم . پيام اجتماعی فيلم در اين نکته بيان می شود که مردم , عامل تعيين کنندة سرنوشت مالنا هستند , به طوريکه اگر زخم زبانها و چشم بد داشتن های مردم نبود بدون شک مالنا قدم در راه اشتباه و خلـاف نمی گذاشت . تاييد ديگر اين نکته در شروع فيلم شکل می گيرد , يعنی فصل آزار و اذيّت مورچه توسط بچه ها . به اين طريق اگر مورچه را مالنا , و بچه ها را مردم شهر و آن نور خورشيد را که بچّه ها با ذرّه بين می اندازند را نگاه تيز و برندة مردم تصوّر کنيم خواهيم ديد که کليّت فيلم شکل خواهد گرفت . مردم شهر همانطور که بچّه ها مورچه را اذيّت می کنند , مالنا را اذيّت می کنند و پسر نوجوان که با رسيدن خود به نوعی مورچه را آزاد می کند , در پايان فيلم با آن نامه افشاگرانه و شجاعانة خود مالنا را هم آزاد می کند . تيز هوشی تورناتوره در اين نکته نهفته است که شخصيت نوجوان فيلم را به جای مخاطب قرار می دهد , يعنی هر حسی که قهرمان نوجوان دربارة مالنا دارد بر مخاطب هم اثر می گذارد و به نوعی مخاطب پا به پای نوجوان فيلم جلو می رود . در آغاز فيلم همان حسی به مخاطب دست می دهد که به پسر نوجوان دست می دهد و هر چه فيلم جلوتر می رود , اين همذات پنداری مخاطب با مالنا با همذات پنداری نوجوان با مالنا يکی می شود , به طوريکه مخاطب همة اتفّاقات درون خانة مالنا را از همان سوراخ پنجره و از چشم نوجوان می بيند , يا زمانی که نريشن پايانی فيلم را با صدای همان نوجوان که حالـا مردی شده است را می شنود که مي گويد : ( تا الـان که در سنين بزرگسالی هستم با زنان زيادی بوده ام , امّا هيچگاه مالنا را فراموش نمی کنم ) , دقيقا حس مخاطب است بعد از ديدن فيلم . مخاطب هم زمانی که فيلم به پايان می رسد , نمی تواند مالنا را و مصائبی که بر او گذشته را فراموش کند و تا چند ساعت , يا حتّی چند روز در فکر مالنا می ماند . پيام ديگر فيلم پيام مذهبی فيلم است که به صورت آشکار امّا گذرا نشان داده می شود . قهرمان نوجوان فيلم در جايی از فيلم به کليسا می رود و از پيش مجسمه های مقدّس می گذرد و در جلوی يکی از آنها که به نظر نوجوان خوش قيافه تر از بقيّه است می ايستد و دعا می کند که به مالنا کمک کند و نگذارد که مالنا سختی ببيند . پسر نوجوان که همان شب بر روی درختی می رود که درون خانة مالنا را تماشا کند , بر اثر شکستن شاخة درخت به زمين می افتد و دستش می شکند . نوجوان به کليسا می رود و ناراحت از اينکه مجسمه هيچ کاری برای مالنا نکرده است با گچ دستش , دست مجسمه را می شکند . در آخر فيلم که شوهر مالنا با يک دست به خانه باز می گردد , به نوعی می توان قطع شدن دست شوهر مالنا را در جنگ , نتيجة کاری ناميد که پسر نوجوان با مجسمه کرده بود , و يا در يک منطق کلّی تر نتيجه توهين به مقدسّات ناميد . يکی از سکانس های فيلم مالنا که می توان آن را به جرات , يکی از بهترين سکانس های تاريخ سينما قلمداد کرد در اواخر فيلم شکل می گيرد . زمانی که شوهر به دنبال مالنا می رود و او را با خود به شهر می آورد , در سکانسی بی نظير و فيلمبرداری عالی , آن دو ( مالنا و شوهرش ) در طول خيابان قدم می زنند و افرادی که تا چند روز پيش به مالنا به چشم تحقير و سوءاستفاده می نگريستند , با نگاهی متحيّر قدم زدن مغرورانة زن و شوهر را نگاه می کنند . در اين سکانس بی نظير , معصومانه نگاه کردن مالنا به زمين , نگاه غرور آميز و پر افتخار شوهر و نگاه پيروزمندانة نوجوان فيلم از اينکه موفّق شده است مالنا را نجات دهد , همه آنچه است که مخاطب از فيلم انتظار دارد . نوجوان فيلم در اوايل فيلم نگاهی ديگر به مالنا داشت که همان نگاه مردان و جوانان ديگر شهر بود , امّا رفته رفته وقتی با زندگی مالنا و سختی هايی که می کشد آشنا می شود نگاهش تغيير می کند و به منجی بدل می شود , به طوريکه خود را در برابر مالنا موظّف می داند که زندگی او را نجات دهد و به خوشبختی برساند . جامعه ای که جوزپه تورناتوره در فيلم مالنا شکل می دهد , جامعه ای است به دور از انسانيت . مردان فيلم , مردانی هستند هوسباز و ضعيف النفس که فقط به دنبال سوءاستفاده از تنهايی مالنا هستند و اگر کاری هم برايش انجام می دهند فقط به تنهايی و موقعيت مالنا فکر می کنند . زنان فيلم هم زنانی هستند که پا به پای مردان امّا به گونه ای ديگر مالنا را تحت فشار قرار می دهند . زنان جامعة فيلم مالنا زنانی هستند که با زخم زبان و متلک پرانی های خود و غيبت های نادرست , زندگی مالنا را به سوی تباهی می کشانند . حتّی در اواخر فيلم که شوهر مالنا به خانه باز می گردد , باز هم زنان و حتّی مردان با بدگويی دربارة مالنا سعی دارند شوهر او را هم اذيّت کنند , امّا ناجی مالنا يا همان قهرمان نوجوان فيلم با نامه ای بسيار زيبا مالنا را نجات می دهد . دوربين تورناتوره که تا آخر فيلم مالنا را جدا از مردم نشان می دهد , در سکانس پايانی فيلم که همراه با نريشن است , مالنا را پشت به دوربين نشان می دهد که پس از جمع آوری ميوه هايی که به زمين ريخته بود , می رود و رفته رفته جزئی از مردم می شود , و اين بدان معناست که زندگی مالنا زين پس در آرامش خواهد بود زيرا او هم مانند مردمان همان شهر است . فيلم مالنا , فيلمی است که می توان آن را چند بار نگاه کرد و از آن لذّت برد . طنز ظريفی که تورناتوره در اين فيلم يا حتّي فيلم موفّق ديگرش سينما پاراديزو از آن به طرز بسيار زيبا در کنار درام فيلم استفاده می کند فيلم را ديدنی تر می کند . جوزپه تورناتوره فيلمهايش را چنان می سازد که مخاطب را بعد از ديدن فيلم به فکر فرو می برد مانند همین فیلم مالنا , يا مثل تشريفات ساده مخاطب به مضمون و موضوع پيچيدة فيلم فکر می کند , يا مثل سينما پاراديزو , به حس نوستالژيک قهرمان فيلم فکر می کند و مانند او حسرت روزهای گذشته را می خورد . فيلم مالنا فيلمی است در تقبيح انسانيت مردم شهر و در ستايش انسانيت نوجوان فيلم . اگر جوزپه تورناتوره همين يک فيلم را در کارنامه حرفه ای خود داشت , بی شک با همين يک فيلم هم می توانست اعتبار ويژه ای در جهان کسب کند . فيلم مالنا را می توان بارها ديد , می توان بارها ستايش کرد و یا می توان کارگردان فيلم , جوزپه تورناتوره را ستايش کرد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت توسط محمد زندی |
|
|
صفحه نخست همه چیز درباره من پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.
چارلز اسپنسر چاپلین تمامی مطالب و نقدهای وبلاگ نوشته خودم است , اگر مطلبی یا نقدی از مجله ای یا کتابی برداشت شود حتما نام نویسنده یا نام کتاب درج خواهد شد. با تشکر ......... محمد زندی |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 |
| رفقای خوب |
|
حکومت آزاد عشق تاریک مرد فیل نـــما فلســـفـه از نگـــاهــی ســــاده |
|
RSS
|